فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
242
چهارده رساله ( فارسى )
كه همه احكام را او ياد دارد و تغاير اين قوتها به اجتماع خلل بعضى با سلامت بعضى بسته است « 1 » و اختصاص هر يك به جائى بلزوم خلل او از خلل جايش معلوم كردند و حامل اين جمله قوّتها روح حيوانى است و اين روح جسم لطيف گرم است كه از لطافت اخلاط تن حاصل مىشود همچو اعضا از كثافت اخلاط و روح از تجويف چپ دل بيرون مىآيد و روح حيوانى خوانندش و آن شاخ كه بدماغ رود و معتدل شود بتبريد دماغ آن را روح نفسانى خوانند و حسّ و حركت ازين شاخ حاصل شود و آن شاخى كه بجگر رود قوّتهاء بناتى دهد چون غاذيه و ناميه و مولّده و غير آن . و آن را روح طبيعى خوانند و كسى را كه راه نفوذ اين روح بعضوى بسته شود آن روح كشته شود و آن عضو بميرد و اگر نيز اندامى را محكم ببندند حالى بىحس « 2 » شود و روح از نايافت گذرگاه بازماند از نفوذ و حدّ نفس ناطقه آنست كه جوهرى است نه جسم و نه در جسم بلك جسم را تدبير كند و ادراك معقولات تواند كرد فصل پنجم در ذات واجب الوجود و صفاتش . بدانك واجب الوجود آنست كه نشايد كه نباشد بلكه البتّه بايد كه باشد و ممتنع الوجود آنست كه نشايد « 3 » كه باشد و ممكن الوجود آنست كه شايد كه باشد و شايد كه نباشذ و ممكن واجب شود به شرط وجود علت و ممتنع بر چيزى شود به شرط عدم علّت و در حالت وجود و عدم چون نظر بذات او كنند ممكن باشد و هر چه بر چيزى وجودش موقوف گردد در نفس خويش ممكن بود كه اگر در نفس خود واجب بودى از نابود چيزى ديگر نابود او واجب نشدى پس چون وجودش بغيرى باشد در نفس خود ممكن بود و ممكن بنفس خويش موجود نباشد زيرا كه وجود ممكن در نفس او از عدم اولاتر نيست بلك ترجيح وجودش بوجود علّت باشد و ترجيح عدمش بعدم علّت كه اگر بذات خويش باشد البته بايد كه موجود باشذ خود واجب باشد و سخن ما در ممكن است و ما علّت چيزى آن را گوئيم كه وجود آن چيز ازو حاصل شود و به دو واجب گردد و اگر ممكن بر ضدّ چيزى موقوف شود كه هر ضدّ ببايد تا او موجود شود هر يكى از آن ضدّ جزو علّت بود و مجموع يك علّت باشد و چون علّت بجملگى اجزا حاصل شود البته معلول بايد كه حاصل شود كه اگر معلول حاصل نشود آن چيز كه حاصل شده است خود علّت او نيست بلك بر چيزى ديگر موقوف است و اگر
--> ( 1 ) بدانستند ( 2 ) تفسيده ( 3 ) شايد كه نباشد